عاشقانه
وقتی حتی در دورترین خاطراتم نزدیک بودنت را احساس میکنم
شک نکن بهترینی.....
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم پرمیکشه دل واسه به تو رسیدن
ریتـــم ِ خنده هایتــــــــــــ را دوستــــــــــ دارم . . .
تو بین ِ تمــــــــــــام ِ آدم هـــــــــا . . .
در این کــــــُره ی خاکی . . .
تــــــــــــــافته ی جدا بافــــته ای . . .
لبخنــــــــــــد بزن نفـــــــــــــسِ مــــــــــــن . .
میان هر نفسی که میکشم همهــــــــــــمه ای ست....
که از همه پنــــــــهان.... از تو چه پنـــــــــهان...
میان هر نفسی که میکشم تـــــــــــــو هستی که میکِشم تو را....
. که میکُشــــــــــــــی مرا...
این روزها از هر کس و هرچیز دلگیرم
حتی سراغی از تب شعرم نمی گیرم
تو می روی یک روز من هم گوشه ای تنها
ماتم سرایی دارم و آرام می میرم
مردن فقط حرف است باور کن نباشی من
با سایه، حتی با در و دیوار درگیرم
تاری به دورم می تنم هر روز غمگین تر
از زنده بودن، زندگی، از مرگ هم سیرم
این روزها سرمایه ی هر لحظه ام اشک است
با اشک های خود در این ویرانه می میرم
تو را ...
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست انگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من…
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
ایســــــتــــاده ام …
بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !
مـــن ،
همیــن جا ،
کنار قـــول هـایت ،
درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،
محـــــکم ایــستاده ام !!
دلـــــــ♥ـــم شــــراب می خـــواهـــد بـــا طـــعم لـــبهـــای تــــ♥ــــو . . .
لب هايت فتوا ميدهند
به شروع عشق بازي
به تكثير شيرين يك گناه
امشب خدا هم از ما
چشم بر نخواهد داشت
و آنقدر مي بوسمت
كه طرح لبهايم
روي اندامت بماند * كبود شود *
مي خواهم همه بدانند كه
آغوش تو قلمرو من است.
لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس
شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس
خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه
برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد
عطر زرد گل یاس رو نمی خوام
نمره ی بیست کلاسو نمی خوام
من فقط واسه چش تو جون می دم
عاشقای بی حواسو نمی خوام
من تو رو می خوام اونارو نمی خوام
نفسم تویی هوارو نمی خوام
.
.
.
.
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
.
.
.
.
فرشته زمینی دیوونتم میبینی نامه برات نوشتم رو برگای گل یاس چرا من اینجا موندم اما دل تو اونجاس فرشته زمینی دیوونتم میبینی نامه برات نوشتم رو گلای بنفشه . . . .
اونی که گفتم نرو گفت نمیشه دیروز دیگه رفت واسه ی همیشه وقتی میخواست بره منو صدا کرد وایساد و تو چشمای من نگاه کرد گفت میدونی خودت واسم عزیزی . . . .
میان آبشار خاطراتم ٬ کنار بوته های گل نمی نشینم همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ای کاش باشم . . . . .
هوای ترست به رنگ هوای چشمانت دوباره فال گرفتم برای چشمانت اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا . . . . .
چه سلامی ؟! چه نگاهی ! وقتی شانه هایت مدت هاست به علامت نمی دانم و انگار حالا حالاها هم
خیال پایین آمدن ندارد . چه تابستانی ؟!
.
.
.
.
زیبا سلام ! دیگر نه خط قهوه ای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب نیت بعدهایمان درنیامده باشد . هرکدام از خط ها و شعر ها چندین بار اقبالشان را آزموده اند
.
.
.
.
.
به نام او که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد نمی دانم شاید سلام گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم . اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحظه یک بار تنفست می کنم . . . . .
سلام عطر گیج کننده ی بهار نارنج های اواسط اردیبهشت ٬ چشم شیطان دور ! خوبی که سراغ از ما نمیگیری ٬ مگر نه ؟ . . . .
سلام همسفر اما سلام نه ٬ چرا هیچ کس هرگز حواسش به این نرفت که سلام اولین ستاره ایست که به مخاطب چشمک می زند و بعضی ها حتی برای خریدن کمی توجه درشتش می کنند و نکند چشمک سلام چشمان مخاطب را ببرد به . . . . . . .
بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی بی بهانه سلام پاییز گوارای وجود نازنینت نازنین مریم ، با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟راستی چرا هرچه می شمارم تولدت نمی شود ، کاش می شد تقویم را ورق بزنم و آن وقت بگذریم...هر روز روز تولد توست ، هروقت برگی می افتد ، . . . .
لطفا آن قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم به نام او که با اهدای شمس به فریاد مولانا رسید. سلامم را می نویسم که زحمت گشودن لبهایت برای پاسخش را نبینم ، نکند لبهای نازنینت را برای پاسخ گفتن به سلامم از هم بگشایی اما از روی اجبار . . . . .
بنویسم عشق من سلام ، اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه ی آرزو ها پشت صندوقچه ی یادگاریای دوران کودکی ، خیالت راحت میشه ؟ . . . .
شب خورشید خانوم رفته،هوا تاریکه تاریکه خودت دوری صدات اما چقد شفاف و نزدیکه یک سلام پررنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می آیی می روند و هروقت می روی دوباره برمی گردند و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند . . . . .
به نام آنکه زندگی می بخشد تا روزی آنرا خود باز پس گیرد زمستان سال شصت خورشیدی هفده روزه بود و هوا هوای سرد دی ماه که آمدنم در بامدادی آرام رقم خورد و بدون هیچ دغدغه و فارغ از گرد هم آمدن های خانوادگی نامم را شیما گذاشتندتا یک نام جدید دیگر به خاندان زمانی ها اضافه شود .
.
.
.
.
*به نام سرفصل همه نامه ها*
چه آن هایی که نوشته شدند و چه آن هایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند . یک سلام پررنگ و چند نقطه چین . . . به علامت جواب هایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت ! به احترام تمام لحظه هایی که در انتظار پاسخ تو مردند .... . . . .
*سرور شعر من سلام چگونه اید خوش می گذره؟*
ببخشیدا بازم شبا میرید کناره پنجره؟
ستاره ها که در میان شما می رید نگاه کنید؟
اون ستاره پر نور رو بازم می رید صدا کنید؟
کتاب حافظ می ذارید پایین تخت کنارتون؟
.
.
.
.
.
رزوی من این است در سپیده ای شفاف
در دلت شوم مهمان یک سپیده بی انصاف
ارزوی من اینست توی عصز طوفانی ........
.
.
.
.
تقدیم به اونی که عاشق شم"
چقد دلم می خواست یه شب منو تو تنها می شدیم
انقد کوچیک بود دنیا که فقط ما دو تا توش جا می شدیم
مجنون یه شب جراتشو می داد..........
"تقدیم به خاطرات عاشقانه"
یعنی میشه که ما دوتا یه روزی بهم برسیم؟
مهم فقط رسیدن حتی اگه کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟
به ارزوهاش برسه هر ..........
دلم واسه تو تنگ شده
تو را که دارم دنیا مال من است
دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است
صدای تپشهای قلبم ، هنوز باور ندارم که عاشقم
هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم
اگر تو نباشی ...
آری عزیزم ... میمیرم
تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم
لطافت عشق را لمس میکنم ، برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم
و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم
نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم
باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام
هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام
وقتی که فکر میکنم که با توام
نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم
میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی
پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،
اینها همه حرف دلم بود عزیز
من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟
قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته
قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده
نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه
تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده
تو را که دارم دنیا مال من است،
دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!
لمس کن کلماتی را
که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هايی را
که لمس نا شدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را
که خیس اشک است و پر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که میدانی من چگونه
عاشقت هستم.
لمس کن این با تو بودن هارا
لمس کن ...
همیشه عاشقت میمانم
دوستت دارم ای بهترین بهانه ام
خداوندا: تو ميداني که من دلواپس فرداي خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زيبا را
دلم بين اميد و نا اميدي ميزند پرسه
مي کند فرياد ، ميشود خسته
مرا تنها نگذار خدا
روی پـــــرده کعــبه
نوشته شده
نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ
و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم
" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهــــربانم ! "
قشنگ ترین لحظه ی عمر ، لحظه ی با تو بودنه
حتی اگه نباشی تو ، عطر تن تو با منه
احساس قلب من شده ، بودن با تو تا ابد
نمیشه حتی توی خواب ، قید نگاه تو رو زد
خوب می دونم که گوش تو ، از حرف عاشقی پره
اما بدون که سرنوشت ، بی تو رقم نمی خوره …